عملا داشت خودشو از شر چیزای اضافه راحت میکرد :))
این جریان ادامه داشت تا کی؟
تا وقتی من گفتم میخوام ازدواج کنم!
صبح باباجون اومد در خونمون یه دست بشقاب استیل قدیمی و یه دست نعلبکی داد بهم گفت بیا اینا رو مامان جونت داده واسه خودت!
حالا بشقابا رو گیرم به درد میخورن
با یه دست نعلبکی تنها میخوام چیکار کنم؟ :)))
برچسب:
نویسنده: یلدا رنجبر